غزل شمارهٔ 1711
Toggle stanza 1بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
11
بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
حاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم
22
پروانهای تو بهر تو بفروز سینه را
تا خویش را ز عشق بر آن سینه برزنیم
33
بفزای خوف عشق نخواهیم ایمنی
زیرا ز خوف عشق تو ما سخت ایمنیم
44
پروانه را ز شمع تو هر روز مژدهای است
یعنی که مات شو که همی مات ضامنیم
55
شادیم آن زمان که تو دعوی کنی که من
بیمن شویم از خود و ز عشق صد منیم
66
تا باغ گلستان جمال تو دیدهایم
چون سرو سربلند و زبانور چو سوسنیم
77
بر گلشن زمانه برو آتشی بزن
زیرا ز عشق روی تو زان سوی گلشنیم
88
ای آنک سست دل شدهای در طریق عشق
در ما گریز زود که ما برج آهنیم
99
از ذوق آتش شه تبریز شمس دین
داریم آب رو و همه محض روغنیم

