غزل شمارهٔ 1015
Toggle stanza 1ای شاهد سیمین ذقن درده شرابی همچو زر
11
ای شاهد سیمین ذقن درده شرابی همچو زر
تا سینهها روشن شود افزون شود نور نظر
22
کوری هشیاران ده آن جام سلطانی بده
تا جسم گردد همچو جان تا شب شود همچون سحر
33
چون خواب را درهم زدی درده شراب ایزدی
زیرا نشاید در کرم بر خلق بستن هر دو در
44
ای خورده جام ذوالمنن تشنیع بیهوده مزن
زیرا که فاز من شکر زیرا که خاب من کفر
55
ای تو مقیم میکده هم مستی و هم میزده
تشنیعهای بیهده چون میزنی ای بیگهر
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ای یوسف حسن و کشی خورشید خوی خوش سیر
از سر برون کن سرکشی امروز با ما باده خور
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 178
انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر
انا قضینا بینکم فاستبشروا بالمنتصر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1016
آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر
برریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1017
رو چشم جان را برگشا در بیدلان اندرنگر
قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بیپا و سر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1018
ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر
دیوانگان را میکند زنجیر او دیوانهتر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1019
جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر
من فضل رب عنده کل الخطایا تغتفر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1172

