غزل شمارهٔ 2111
شاعر: رومی
Toggle stanza 1بانگ برآمد ز خرابات من
11
بانگ برآمد ز خرابات من
یار درآمد به مراعات من
22
تا که بدیدم مه بیحد او
رفت ز حد ذوق مناجات من
33
موسی جانم به که طور رفت
آمد هنگام ملاقات من
44
طور ندا کرد که آن خسته کیست
کآمد سرمست به میقات من
55
این نفس روشن چون برق چیست
پر شده تا سقف سماوات من
66
این دل آن عاشق مستان ماست
رسته ز هجران و ز آفات من
77
آمده با سوز و هزاران نیاز
بر طمع لطف و مکافات من
88
پیشتر آ پیشتر آ و ببین
خلعت و تشریف و مکافات من
99
نفی شدی در طلب وصل من
عمر ابد گیر ز اثبات من
1010
از خم توحید بخور جام می
مست شو این است کرامات من
1111
پهلوی شه آمدهای مات شو
مات منی مات منی مات من
1212
بس کن ای دل چو شدی مات شه
چند ز هیهای و ز هیهات من
زمین

