Toggle stanza 1
ای مرده‌ای که در تو ز جان هیچ بوی نیست
1
ای مرده‌ای که در تو ز جان هیچ بوی نیست
رو رو که عشقِ زنده‌دلان مرده‌شوی نیست
2
ماننده‌ خزانی هر روز سردتر
در تو ز سوز عشق یکی تای موی نیست
3
هرگز خزان بهار شود؟ این مجو محال
حاشا بهار همچو خزان زشتخوی نیست
4
روباه لنگ رفت که بر شیر عاشقم
گفتم که این به دمدمه و های هوی نیست
5
گیرم که سوز و آتش عشاق نیستت
شرمت کجا شدست تو را هیچ روی نیست
6
عاشق چو اژدها و تو یک کرم نیستی
عاشق چو گنج‌ها و تو را یک تسوی نیست
7
از من دو سه سخن شنو اندر بیان عشق
گرچه مرا ز عشق سر گفت و گوی نیست
8
اول بدان که عشق نه اول نه آخرست
هر سو نظر مکن که از آن‌سوی سوی نیست
9
گر طالب خری تو در این آخرجهان
خر می‌طلب مسیح از این سوی جوی نیست
10
یکتا شدست عیسی از آن خر به نور دل
دل چون شکمبه پرحدث و توی توی نیست
11
با خر میا به میدان زیرا که خرسوار
از فارسانِ حمله و چوگان و گوی نیست
12
هندوی ساقی دل خویشم که بزم ساخت
تا ترک غم نتازد کامروز طوی نیست
13
در شهر مست آیم تا جمله اهل شهر
دانند کاین زهی ز گدایان کوی نیست
14
آن عشق می‌فروش قیامت همی‌کند
زان باده‌ای که درخور خم و سبوی نیست
15
زان می زبان بیابد آن کس که الکنست
زان می گلو گشاید آن کش گلوی نیست
16
بس کن چه آرزوست تو را این سخنوری ؟
باری مرا ز مستی آن آرزوی نیست

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور