غزل شمارهٔ 235
Toggle stanza 1مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا
11
مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا
ترش ترش بگذشت از دریچه یار چرا
22
سبب چه بود چه کردم که بد نمود ز من
که خاطرش بگرفتست این غبار چرا
33
ز بامداد چرا قصد خون عاشق کرد
چرا کشید چنین تیغ ذوالفقار چرا
44
چو دیدم آن گل او را که رنگ ریخته بود
دمید از دل مسکین هزار خار چرا
55
چو لب به خنده گشاید گشاده گردد دل
در آن لبست همیشه گشاد کار چرا
66
میان ابروی خود چون گره زند از خشم
گره گره شود از غم دل فگار چرا
77
زهی تعلق جان با گشاد و خنده او
یکی دمش که نبینم شوم نزار چرا
88
جهان سیه شود آن دم که رو بگرداند
نه روز ماند و نی عقل برقرار چرا
99
یکی نفس که دل یار ما ز ما برمید
چرا رمید ز ما لطف کردگار چرا
1010
مگر که لطف خدا اوست ما غلط کردیم
وگر نه خوبی او گشت بیکنار چرا
1111
برون صورت اگر لطف محض دادی روی
پیمبران ز چه گشتند پرده دار چرا

