غزل شمارهٔ 624
Toggle stanza 1هر ذره که بر بالا مِی نوشد و پا کوبد
11
هر ذره که بر بالا مِی نوشد و پا کوبد
خورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد
22
آن را که بخنداند خوش دست برافشاند
وان را که بترساند دندان به دعا کوبد
33
مستست از آن باده با قامت خم داده
این چرخ بر این بالا ناقوس صلا کوبد
44
این عشق که مست آمد در باغ الست آمد
کانگور وجودم را در جهد و عنا کوبد
55
گر عشق نی مستستی یا باده پرستستی
در باغ چرا آید انگور چرا کوبد
66
تو پای همیکوبی و انگور نمیبینی
کاین صوفی جان تو در معصرهها کوبد
77
گویی همه رنج و غم بر من نهد آن همدم
چون باغ تو را باشد انگور که را کوبد
88
همخرقه ایوبی زان پای همیکوبی
هر کو شنود ارکض او پای وفا کوبد
99
از زمزمه یوسف یعقوب به رقص آمد
وان یوسف شیرین لب پا کوبد پا کوبد
1010
ای طایفه پا کوبید چون حاضر آن جویید
باشد که سعادت پا در پای شما کوبد
1111
این عشق چو بارانست ما برگ و گیا ای جان
باشد که دمی باران بر برگ و گیا کوبد
1212
پا کوفت خلیل الله در آتش نمرودی
تا حلق ذبیح الله بر تیغ بلا کوبد
1313
پا کوفته روح الله در بحر چو مرغابی
با طایر معراجی تا فوق هوا کوبد
1414
خاموش کن و بیلب خوش طال بقا میزن
میترس که چشم بد بر طال بقا کوبد

