غزل شمارهٔ 651
Toggle stanza 1مهتاب برآمد کلک از گور برآمد
11
مهتاب برآمد کلک از گور برآمد
وز ریگ سیه چرده سقنقور برآمد
22
آنک از قلمش موسی و عیسیست مصور
از نفخه او دمدمه صور برآمد
33
در هاون اقبال عنایت گهری کوفت
صد دیده حق بین ز دل کور برآمد
44
از تف بهاری چه خبر یافت دل خاک
کز خاک سیه قافله مور برآمد
55
از بحر عسلهاش چه دید آن دل زنبور
با مشک عسل گله زنبور برآمد
66
در مخزن او کرم ضعیفی به چه ره یافت
کز وی خز و ابریشم موفور برآمد
77
بی دیده و بیگوش صدف رزق کجا یافت
تا حاصل در گشت و چو گنجور برآمد
88
نرم آهن و سنگی سوی انوار چه ره یافت
کز آهن و سنگی علم نور برآمد
99
بنگر که ز گلزار چه گلزار بخندید
وز سرمه چون قیر چه کافور برآمد
1010
بی غازه و گلگونه گل آن رنگ کجا یافت
کافروخته از پرده مستور برآمد
1111
در دولت و در عزت آن شاه نکوکار
این لشگر بشکسته چه منصور برآمد
1212
یک سیب بنی دیدم در باغ جمالش
هر سیب که بشکافت از او حور برآمد
1313
چون حور برآمد ز دل سیب بخندید
از خنده او حاجت رنجور برآمد
1414
این هستی و این مستی و این جنبش مستان
زان باده مدان کز دل انگور برآمد
1515
شمس الحق تبریز چو این شور برانگیخت
از مشرق جان آن مه مشهور برآمد
زمین

