بند 1
Toggle stanza 1
ای جان مرا از غم و اندیشه خریده
1

ای جان مرا از غم و اندیشه خریده

جان را بستم در گل و گلزار کشیده

2

دیده که جهان از نظرش دور فتاده‌ست

نادیده بیاورده دگرباره، بدیده

3

جان را سبکی داده و ببریده ز اشغال

تا دررسد اندر هوس خویش جریده

4

جولاهه کی باشد که دهی سطنت او را؟!

پا در چه اندیشه و سودا بتنیده

5

آن کس که ز باغت خرد انگور، فشارد

شیرین بودش لاجرم ای دوست عقیده

6

آن روز که هر باغ بسوزد ز خزانها

باشند درختان تو از میوه خمیده

7

جان را زند آ، باغ صلاهای تعالوا

جان در تن پرخون پر از ریم، خزیده

8

چون گنج برآزین حدث ای جان و جهان گیر

در گوش کن این پند من، ای گوشه گزیده

9

پیسه رسنست این شب و این روز، حذر کن

کز پیسه رسن ترسد هر مار گزیده

10

این گردن ما زین رسن پیسهٔ ایام

کی گردد چون گردن احرار، رهیده؟

11

از بولهب و جفتی او، چونک ببریم

بینیم ز خود (حبل مسد) را سکلیده

12

بی‌فصل خزان گلشن ارواح شکفته

بی‌کام و دهان هر فرس روح چریده

13

افسار گسسته فرس، و رفته به صحرا

مرعا و قرو دیده و ازهار دمیده

14

ترجیع کنم تا که سر رشته بیابند

مستان همه از بهر چنین گنج، خرابند

بند 2
Toggle stanza 2
باد آمد و با بید همی گوید: « هی هی،
15

باد آمد و با بید همی گوید: « هی هی،

این جنبش و این شورش و این رقص تو تا کی؟ »

16

می‌گوید آن بید، بدان باد: « ز خود پرس

ای برده مرا از سرو، ای داده مرا می

17

اندر تن من یک رگ، هشیار نماندست

ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی

18

از مردم هشیار بجو قصه و تاریخ

کین سابقه کی آمد، وان خاتمه تا کی »

19

آن ترک سلامم کند و گوید: « کیسن »

گویم که: « خمش کن که نه کی دانم و نی بی »

20

آن معتزلی پرسد، معدوم نه شیء است ؟

بیخود بر من شیی بود، و با خود لاشی

21

لب بر لب دلدار چو خواهی که نهی تو

از خویش تهی باش، بیاموز ازان نی

22

اندیشه مرا برد سحرگاه به باغی

باغی که برون نیست ز دنیا، و نه در وی

23

پرسیدم کای باغ عجایب تو چه باغی؟

گفت: « آنک نترسم ز زمستان و نه از دی »

24

نزدیکم و دورم ز تو چون ماه و چو خورشید

وین دور نماند چو کند راه،خدا طی

25

گیرم که نبینی به نظر چشمهٔ خورشید

نی گرمیت از شمس بدافسردگی از فی؟

26

هین دور شو از سردی و بفزای ز گرمی

تا صیف شود بهمنت و رشد شود غنی

27

خورشید نماید خبر بی‌دم و بی‌حرف

بربند لب از ابجد و از هوز و حطی

28

ترجیع سوم را چو سرآغاز نهادیم

بس مرغ نهان را که پر و بال گشادیم

بند 3
Toggle stanza 3
برجه که رسیدند رسولان بهاری
29

برجه که رسیدند رسولان بهاری

انگیخت شکاران تو آن شاه شکاری

30

از دشت عدم تا بوجودست بسی راه

آموخت عدم را شه، الاقی و سواری

31

در باغ زهر گور یکی مرده برآمد

بنگر به عزیزان که برستند ز خواری

32

در زلزلت الارض خدا گفت زمین را

امرزو کنم زنده هر آن مرده که داری

33

ابرش عوض آب همی روح فشاند

تو شرم نداری که بنالی ز نزاری؟ !

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور