غزل شمارهٔ 1891
Toggle stanza 1ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
11
ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن
22
هر چند شب غفلت و مستیت دراز است
ما بر همه چون صبح بخواهیم دمیدن
33
در پرده ناموس و دغل چند گریزی
نزدیک رسیدهست تو را پرده دریدن
44
هر میوه که در باغ جهان بود همه پخت
ای غوره چون سنگ نخواهی تو پزیدن
55
رحم آر بر این جان که طپان است در این دام
نشنود مگر گوش تو آواز طپیدن
66
چشمی است تو را در دل و آن چشم به درد است
پس چیست غم تو به جز آن چشم خلیدن
77
چون می خلد آن چشم بجو دارو و درمان
تا بازرهی از خلش و آب دویدن
88
داروی دل و دیده نبودهست و نباشد
ای یوسف خوبان به جز از روی تو دیدن
99
هین مخلص این را تو بفرما به تمامی
که گفت تو و قول تو مزد است شنیدن
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
آن عجز شهیدم که به صد رنگ تپیدن
خونم نزند دست به دامان چکیدن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2471
چون ربشه در این باغ به افسون دمیدن
سر بر نکشی تا نخوری پای دویدن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2473
دل چیست که بی روی تو از درد تپیدن
چون آب ز آیینه توان ناله شنیدن
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2475
چند از دگران وصف جمال تو شنیدن
خوش آنکه میسر شودم روی تو دیدن
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 720
جانا ز لب آموز کنون بنده خریدن
کز زلف بیآموختهای پرده دریدن
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 310
بی آب نگردد گهر حسن ز دیدن
باریک نگردد لب ساغر ز مکیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6422
با روی تو کفر است به معنی نگریدن
یا باغ صفا را به یکی تره خریدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1890

