غزل شمارهٔ 2315
Toggle stanza 1دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
11
دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده
انگشت برآورده اندر دهنم کرده
22
دل از سر غمازی یک وعده از او گفته
درخواسته من از وی او نیز کرم کرده
33
عشقش ز پی غیرت گفتا که عوض جان ده
این گفت به جان رفته جان نیز نعم کرده
44
از بعد چنان شهدی وز بعد چنان عهدی
لشکرکش هجرانت بر بنده ستم کرده
55
از هجر عجب نبود این ظلم و ستم کردن
کو پرچم عشاقان صد گونه علم کرده
66
ای آنک ز یک برقی از حسن جمال خود
این جمله هستی را در حال عدم کرده
77
وآنگه ز وجود تو برساخته هستی را
تا جمله حوادث را انوار قدم کرده
88
ده چشم شده جانها چون نای بنالیده
چون چنگ شده تنها هم پشت به خم کرده
99
بس شادی در شادی کان را تو به جان دادی
وز بهر حسودان را در صورت غم کرده
1010
اندر پی مخدومی شمس الحق تبریزی
کی باشد تن چون دل از دیده قدم کرده

