غزل شمارهٔ 1717
Toggle stanza 1لولیکان تویم در بگشا ای صنم
11
لولیکان تویم در بگشا ای صنم
لولیکان را دمی بار ده ای محتشم
22
ای تو امان جهان ای تو جهان را چو جان
ای شده خندان دهان از کرمت دم به دم
33
امن دو عالم توی گوهر آدم توی
هین که رسید از حبش بر سر کوی حشم
44
چون برسد کوس تو کمتر جاسوس تو
گردد هر لولیی صاحب طبل و علم
55
رایت نصرت فرست لشکر عشرت فرست
تا که ز شادی ما جان نبرد هیچ غم
66
تیغ عرب برکنیم بر سر ترکان زنیم
چون لطفت برکشد بر خط لولی رقم
77
خوف مهل در میان بانگ بزن کالامان
عشرت با خوف جان راست نیاید به هم
88
مهر برآور به جوش وز دل چنگ آن خروش
پر کن از عیش گوش پر کن از می شکم
99
تا سوی تبریز جان جانب شمس الزمان
آید صافی روان گوید ای من منم

