غزل شمارهٔ 709
شاعر: رومی
Toggle stanza 1جان از سفر دراز آمد
11
جان از سفر دراز آمد
بر خاک در تو بازآمد
22
در نقد وجود هر چه زر بود
از گنج عدم به گاز آمد
33
بی مهر تو هر که آسمان رفت
درهای فلک فرازآمد
44
بی آبی خویش جمله دیدند
هرک از تو نه سرفراز آمد
55
جان رفت که بیتو کار سازد
سوزید و نه کارساز آمد
66
اندر سفرش بشد حقیقت
کو بیتو همه مجاز آمد
77
از گرد ره آمدست امروز
رحم آر که پرنیاز آمد
88
سر را ز دریچهای برون کن
تا بیند کان طراز آمد
99
تا نعره عاشقان برآید
کان قبله هر نماز آمد
1010
از پیش تو رفت باز جانم
طبل تو شنید و بازآمد
1111
ای اهل رباط وارهیدیت
کز خط خوشش جواز آمد
1212
آن چنگ طرب که بینوا بود
رقصی که کنون به ساز آمد
1313
از سلسله نیاز رستید
کان بند هزار ناز آمد
1414
ترک خر کالبد بگویید
کان شاه براق تاز آمد
1515
نور رخ شمس حق تبریز
عالم بگرفت و راز آمد

