غزل شمارهٔ 1347
Toggle stanza 1سوی آن سلطان خوبان الرحیل
11
سوی آن سلطان خوبان الرحیل
سوی آن خورشید جانان الرحیل
22
کاروان بس گران آهنگ کرد
هین سبکتر ای گرانان الرحیل
33
سوی آن دریای مردی و بقا
مردوار ای مردمان هان الرحیل
44
آفتاب روی شه عالم گرفت
صبح شد ای پاسبانان الرحیل
55
همچو مرغان خلیلی سوی سر
زانک بیسر نیست سامان الرحیل
66
سوی اصل خویش یعنی بحر جان
جمع یاران همچو باران الرحیل
77
ای شده بگلربگان ملک غیب
کمترینه عاشق قان الرحیل
88
خانه و فرزند و بستر ترک کن
اسپ و استر زین و پالان الرحیل
99
پیش شمس الدین تبریزی شاه
خاک بیجان گشته با جان الرحیل

