Toggle stanza 1
ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو
1
ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو
بمال این چشم‌ها را گر به پندار یقینی تو
2
که مکر حق چنان تند است کز وی دیده جانت
تو را عرشی نماید او و گر باشی زمینی تو
3
گمان خاینی می بر تو بر جان امین شکلت
که گر تو ساده دل باشی ندارد سود امینی تو
4
خریدی هندوی زشتی قبیحی را تو در چادر
تو ساده پوستین بر بوی زهره روی چینی تو
5
چو شب در خانه آوردی بدیدی روش بی‌چادر
ز رویش دیده بگرفتی ز بویش بستی بینی تو
6
در این بازار طراران زاهدشکل بسیارند
فریبندت اگر چه اهل و باعقل متینی تو
7
مگر فضل خداوند خداوندان شمس الدین
کند تنبیه جانت را کند هر دم معینی تو
8
ببین آن آفتابی را کش اول نیست و نی پایان
که اندر دین همی‌تابد اگر از اهل دینی تو
9
به سوی باغ وحدت رو کز او شادی همی‌روید
که هر جزوت شود خندان اگر در خود حزینی تو

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور