غزل شمارهٔ 1182
Toggle stanza 1تو چشم شیخ را دیدن میاموز
11
تو چشم شیخ را دیدن میاموز
فلک را راست گردیدن میاموز
22
تو کل را جمع این اجزا مپندار
تو گل را لطف و خندیدن میاموز
33
تو بگشا چشم تا مهتاب بینی
تو مه را نور بخشیدن میاموز
44
تو عقل خویش را از می نگهدار
تو می را عقل دزدیدن میاموز
55
تو باز عقل را صیادی آموز
چنین بیهوده پریدن میاموز
66
یتیمان فراقش را بخندان
یتیمان را تو نالیدن میاموز
77
دل مظلوم را ایمن کن از ترس
دل او را تو لرزیدن میاموز
88
تو ظالم را مده رخصت به تأویل
ستیزا را ستیزیدن میاموز
99
زبان را پردگی میدار چون دل
زبان را پرده بدریدن میاموز
1010
تو در معنی گشا این چشم سر را
چو گوشش حرف برچیدن میاموز
زمین

