غزل شمارهٔ 3114
Toggle stanza 1عشق تو خواند مرا کز من چه میگذری
عشق تو خواند مرا کز من چه میگذری
نیکو نگر که منم آن را که مینگری
من نزل و منزل تو من بردهام دل تو
گر جان ز من بِبُری واللَّه که جان نَبَری
این شمع و خانه منم این دام و دانه منم
زین دام بیخبری چون دانه میشمری
دوری ز میوه ما چون برگ میطلبی
دوری ز شیوه ما زیرا که شیوه گری
اندر قیامت ما هر لحظه حشر نوست
زین حشر بیخبرند این مردم حشری
ارواح بر فلکاند پران به قول نبی
ارواح امتنانی طائر خضری
ز آن طالب فلکند کز جوهر ملکند
انظر الی ملک فی صورت البشری
این روح گرد بدن چون چرخ گرد زمین
فالجسم جامده و الروح فی السفری
زین برجها بگذر چون همپر ملکی
و اطلع علی افق کالشمس و القمری
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
تو خود چه آدمیی کز عشق بیخبری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 548
وقتی در سفر حجاز طایفهای جوانانِ صاحبدل همدمِ من بودند و همقدم؛
وقتها زمزمهای بکردندی و بیتی محقّقانه بگفتندی و عابدی در سَبیل، منکِر حالِ درویشان بود و بیخبر از دردِ ایشان.
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 27
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

