غزل شمارهٔ 633
Toggle stanza 1شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد
11
شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد
وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد
22
مستی سرم آمد نور نظرم آمد
چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد
33
آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد
وان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد
44
امروز به از دینه ای مونس دیرینه
دی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد
55
آن کس که همیجستم دی من به چراغ او را
امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد
66
دو دست کمر کرد او بگرفت مرا در بر
زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد
77
آن باغ و بهارش بین وان خمر و خمارش بین
وان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد
88
از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد
وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
99
امروز سلیمانم کانگشتریم دادی
وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد
1010
از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم
یا رب چه سعادتها که زین سفرم آمد
1111
وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم
وقتست که برپرم چون بال و پرم آمد
1212
وقتست که درتابم چون صبح در این عالم
وقتست که برغرم چون شیر نرم آمد
1313
بیتی دو بماند اما بردند مرا جانا
جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد

