غزل شمارهٔ 1991

شاعر: رومی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ن

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 4

صنف: غزل

صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
1
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
2
همه خوردند و برفتند بقای ما باد
که دل و جان زمانیم و سپهدار زمن
3
چو توی آب حیاتی کی نماند باقی
چو تو باشی بت زیبا همه گردند شمن
4
کتب العشق علینا غمرات و محن
و قضی الحجب علینا فتنا بعد فتن
5
فرج آمد برهیدیم ز تشویش جهان
بپرد جان مجرد به گلستان منن
6
ناقتی نخ هنا فهو مناخ حسن
فیه ماء و سخاء و رخاء و عطن
7
یرزقون فرحین بخوریم آن می و نقل
مقعد صدق چو شد منزل عشاق سکن
8
دامن سیب کشانیم سوی شفتالو
ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن
9
چو مرا می بدهی هیچ مجو شرط ادب
مست را حد نزند شرع مرا نیز مزن
10
ادب و بی‌ادبی نیست به دستم چه کنم
چو شتر می کشدم مست شتربان به رسن
11
بلبل از عشق ز گل بوسه طمع کرد و بگفت
بشکن شاخ نبات و دل ما را مشکن
12
گفت گل راز من اندرخور طفلان نبود
بچه را ابجد و هوز به و حطی کلمن
13
گفت گر می ندهی بوسه بده باده عشق
گفت این هم ندهم باش حزین جفت حزن
14
گفت من نیز تو را بر دف و بربط بزنم
تنن تن تننن تن تننن تن تننن
15
گفت شب طشت مزن که همه بیدار شوند
که مگر ماه گرفته‌ست مجو شور و فتن
16
طشت اگر من نزنم فتنه چو نه ماهه شده‌ست
فتنه‌ها زاید ناچار شب آبستن
17
برگ می لرزد بر شاخ و دلم می لرزد
لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن
18
تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدم
که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن
19
جهد کن تا لگن جهل ز دل برداری
تا که از مشرق جان صبح برآید روشن
20
شمس تبریز طلوعی کن از مشرق روح
که چو خورشید تو جانی و جهان جمله بدن

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور