ترکیب بند
Toggle stanza 1نوای مدح که سنجی دلا مبارک باد
نوای مدح که سنجی دلا مبارک باد
ترانه نفس نغمه زا مبارک باد
همیشه نغمه سرا عرش بود و اینک تو
بلند نغمه تری ، این نوا مبارک باد
رساندی از نفس گرم دود برملکوت
بدیده ملک این توتیا مبارک باد
زفضل ناطقه ، گنج معانی افشانی
باهل بزم خرد این صلا مبارک باد
زمخزن خردت ریزش جواهر مدح
بجیب و دامن ارض و سما مبارک باد
کنار دولتت از نعمت مدام پر است
ثمر فشانی نخل رسا مبارک باد
بیمن آنکه ثنا را سنا بیفزاید
نثار مدح و قبول ثنا مبارک باد
رضای بوسه گرفتی ز روی شاهد مدح
گشایش گره مدعا مبارک باد
عبیر نکهت مدحش بجیبب افشاندند
مس وجود ترا ، کیمیا مبارک باد
بچشم اعمی از این « کحل مژده» ریز و بگوی
که نصب بینش و عزل عما مبارک باد
زبهر دایه جودش ، فزوده صدناز
بهانه گیری طفل هوا مبارک باد
مبارک است بما ، ریزش سحاب سخا
گهر فشانی جودش بما مبارک باد
به بخت داور دانا زدیم جامی چند
به این روش که زدی گام ، باز گامی چند
Toggle stanza 2نسیم مدح تو از نخل دل گل افشان است
نسیم مدح تو از نخل دل گل افشان است
که عالم از گل اندیشه ام گلستان است
زمانه مبحث جود تو ، در میان آورد
که دعویش زسر صدق و عین برهان است
رخ که ؟ ناصیه بنمود از دریچه حکم
که باز بر در و دیوار چشم فرمان است
که حرز حکم نویسد که هیکل طوعش
طراز گردن گردنکشان دوران است
طواف کعبه جاه که میکند ایام
که خصم جاه تو را مرگ عید قربان است
زهمت که لبم راز دار مطلب شد
که تشنگی طلب کام آب حیوان است
که زایر است که در کعبه شریعت جاه
ردای نسبت او زیب دوش ایمان است
زحد گذشت کنایت ، صریح تر عرفی
درکنایه برآور که عقل حیران است
بگوی نام جهاندار و بگذر از ایهام
که عقل خود نبرد پی که سخت نادان است
بگوی ، لیک دهان را بشهد ناب بشوی
بگوی ، لیک نخستش بهمت آب بشوی
Toggle stanza 3اگر نهیب دهد چرخ واژگون گردد
اگر نهیب دهد چرخ واژگون گردد
وگر عتاب کند آفتاب خون گردد
فلک بزمزمه با او که ماه چون شکند
قضا بمشوره باوی که چرخ چون گردد
گر از سفینه حکمش چنین برآید فال
که فتنه را اثر تقویت فزون گردد
غبار حادثه ریزد بروی هم چندان
که در بساط جهان ذره ، بیستون گردد
وگر بفال برآید که از شراب نشاط
جبین به تربیت دهرلاله گون گردد
دهان غصه بگیرد که نبض مرده شود
گلوی غم بفشارد که لخت خون گردد
بگرد کوچه نطقش ببوی باده فیض
لب مسیح بدرویزه فسون گردد
اگر ترقی جاهش بمهر مایه دهد
چومه تمام شود، نشکند ، فزون گردد
زهی شرف که فلک گر کند طواف درت
نحوست ذنب از یمن او شگون گردد
زآسمان تو چند آسمان بریده شود
براست بوسه زعرش آورد، دریده شود
Toggle stanza 4زهی شکوه که بروی ، شکوه مفتون است
زهی شکوه که بروی ، شکوه مفتون است
زجام نسبت تو ، روی جاه گلگون است
قضا زملک وسیعت همین قدر داند
که لامکان زولایات ربع مسکون است
برون زحیله تو یک دیار نیست ، مگر
دیار عمر عدویت که وقف طاعون است
بملک خود چوکنی سیر هر قدم ، صدجا
بنه بفاتحه شمعی که یأس مدفون است
قضا بحاکم رایت ، نوشت مصلحتی
فلک ندیده که مرسول او چه مضمون است
درید نام زخشم و بروی قاصد زد
که مصلحت بکه بنویسد؟ این نه گردون است
چگونه مصلحت آرند ، در مقام کسی
که امر و نهیش مصداق حکم بیچون است
عبور جاه تو برعالم از جهان قدم
گذار محمل لیلی ، بسوی مجنون است
هران لطیفه معنی که در مشیمه غیب
نه بهر مدح تو پرورده اند ، مطعون است
زشوق وصلت مدحت زبامداد قدم
قدم ، قدم جگر لفظ و معنیم خون است
حسود جاه تو دارد هزار گنج مراد
ولی کلید حصولش ، بجیت قارون است
بخوابگاه عدم دشمن تو تاصف حشر
سرش بدامن اندیشه شبیخون است
قضا ز شعله قهر تو لمعه ای برداشت
زمانه را بچمن آتش قیامت کاشت
Toggle stanza 5چو لعب خشم تو منصوبه الم چیند
چو لعب خشم تو منصوبه الم چیند
بساط کون و مکان بر در عدم چیند
زرعشه باطن خصمت چو جعد حور و شان
شکن بروی شکن ، خم بروی خم چیند
بگاه موج عطایت فلک خوی خجلت
بآستین سحاب از جبین یم چیند
کف عطای تو در رایگان فروشی کام
متاع هر دو جهان را بیک سلم چیند
درثنای تو در نظم و نثر از آن بیش است
که خامه ام پی هم نقش فتح و ضم چیند
هر آن ثمر که هوس آرزو کند ، تقدیر
بخلد وصف تو از طوبی قلم چیند
بدون وسعت جاهت بعرصه امید
چگونه جود تو منصوبه کرم چیند
زکوه مایه جود ترا شماری نیست
که دست حصر ببازار بیش وکم چیند
چو نعره تو شغب را بهمزند ، سامع
ز« نغمه زار مرصع » گل عجم چیند
لب مصیبت اگر حرز رحمتت خواند
هزار بوسه شهری ز روی غم چیند
اگر تو سر بوثاقی در آوری خورشید
هزار شهپر قوس و قزح بهم چیند
ستایش تو ، تذرو همیشه پروازی است
که دانه از نفس طایر حرم چیند
سمند وهم شد از اوج عرش گرد انگیز
مگر رکاب ثنای تو زد بر او مهمیز
Toggle stanza 6چو توسن تو عرق از جیبن فرو ریزد
چو توسن تو عرق از جیبن فرو ریزد
صبا بطرف چمن ، یاسمین فرو ریزد
چو تازیانه بجنبد ، هزار نهر شتاب
ز چشمه قدم اولین فرو ریزد
اگر بطی زمانش زجا برانگیزی
بجای گام شهور و سنین فرو ریزد
برون جهد زحصار خمول اگر گردش
صبا بزاهد خلوت نشین فرو ریزد
زبسکه در دم جستن سبک شود بیم است
که از گرانی داغش ، سرین فرو ریزد
چو فیض ریزش گامش ببخل عرضه کنند
مطامع طلب از آستین فرو ریزد
گرش حیات ابد همعنان شود ، هردم
زجیب لب نفس واپسین فرو ریزد
چو سردهند عنانش نگاه راکب وی
هزار حلقه شود ، بر جیبن فرو ریزد
دلت چو مهره معنی بطاس وهم زند
ز فرط هوش بسمعش طنین فرو ریزد
بتوسن تو سوارم ، رواست این تک و تاز
که من بر اوج ثنای تو میکنم پرواز
Toggle stanza 7چو حرف مدح تو کلکم بلوح انشی زد
چو حرف مدح تو کلکم بلوح انشی زد
دوید بر در جان لفظ و بانگ معنی زد
رسید مژده بروح از هوای خدمت تو
که خیمه درچمن صورت هیولی زد
زمکتب تو ضمیر که کسب دانش کرد
که تخته برسر ادراک عقل اولی زد
که ریزه چینی خوان ترا برضوان داد
که طعن تلخی و خامی بمن و سلوی زد
چو طبل جود بنامت زدند ، گردون گفت
زمانه کوس دنائت بنام یحیی زد
زپیشگاه تو دستی دراز کرد ، شکوه
که چاک غم بگریبان طاق کسری زد
برون زمدح تو هرنسخه ای که یافت خرد
نقاب لفظ درید و بروی معنی زد
نه از بلندی طبعم که از جلالت تو
سهیل شعرم ، سیلی بروی شعری زد
مفرح سخنم نشاه ای بدوران داد
که خنده ها بسرود جریر واعشی زد
دگر بوصف تو اندیشه را جواب کنم
زرشک مدح تو تا کی سپهر آب کنم
Toggle stanza 8ز جوش ناطقه درحالتیکه خاموشم
ز جوش ناطقه درحالتیکه خاموشم
سخن زسینه پرد ، بردریچه گوشم
زآب کوثر و باد بهشت بی خبرم
دمی که از نفس گرم خویش درجوشم
زبوی باده طبعم وداع هوش کنند
بتان شهر ، کزایشان خراب و مدهوشم
زبانه میزندم نور معنی از برو دوش
دمی که شاهد شعر آورد در آغوشم
منم یکی چمن تازه در بهشت بیان
که از هجوم معانی مدام گلپوشم
ستایشی نشناسم ، کز آن ستوده شوم
جزاینکه با خرد خویش ، دوش بردوشم
چنان زهر سرمویم سخن فرو ریزد
که آفرین نبرد راه بر درگوشم
نبود جوهر کل در میان که فطرت من
زقعر دیک قدم بانگ زد که سرجوشم
بچشم نسبت اگر بنگرند جوهر کل
حریف امشب و من مست باده دوشم
بدشمنت چو بخندم ، صراحی زهرم
بمدحتت چو زنم جوش ،چشمه نوشم
شکایت ازستم دهر شرط همت نیست
بسان شمع بسوزم تمام و نخروشم
من از فراز و نشیب زمانه کی لغزم
غزال بادیه همتم ، نه خرگوشم
بجز ثنای تو،کارایش ضمیر من است
زهر چه نقش پذیرد ، شده فراموشم
فسانه بافی ولاف و نایه وگله چند
ثنای شاه جهاندار گوی ، حوصله چند
Toggle stanza 9بالتفات تو ،دایم سپهر مقرون باد
بالتفات تو ،دایم سپهر مقرون باد
عروس حکم تو لیلی زمانه مجنون باد
زخط حکم تو گرپا برون نهد گردون
گسسته دایره مانند حلقه ،نون باد
جهان عزم تو را کوه جودی و الوند
چو ذره های هوا ،ابر اوج هامون باد
ز بسکه گنج هوس دشمنت بخاک برد
بروز حشر تسلی فروش قارون باد
دمی که شاهد رمحت بدلبری خیزد
بجعد پرخم او خیل فتنه مفتون باد
بدوش جاه تو ، هرجامه ای که از تنگی
هزار جا بشکافد ،لباس گردون باد
نجوم سبعه که در بحر همتت صدفند
چو بر در تو فشانند در مکنون باد
دعا بکام عطایت کنم ، ازاوطمعم...
اگر چه نیست فزونیش باز افزون باد
بحسن شاهد عدلت دعا نیارم کرد
تو خود بگوی کزین دلفریب تر چون باد
هرآن عبارت نثری که نظم راشاید
بسلک مدح تو خود ،نظم گیر و موزون باد
بدون فاصله «عرفی» بهر درافشانی
رخش زباده تحسین شاه گلگون باد
لبم گذاشت دعا، گرچه این نه آیین است
گناه لب نبود، جرم جوش آمین است
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

