بخش 1 - به نام ایزد بخشاینده
Toggle stanza 1ای جهان دیده بودِ خویش از تو
11
ای جهان دیده بودِ خویش از تو
هیچ بودی نبوده پیش از تو
22
در بدایت بدایت همه چیز
در نهایت نهایت همه چیز
33
ای برآرنده سپهر بلند
انجم افروز و انجمن پیوند
44
آفرینندهٔ خزاین جود
مبدع و آفریدگار وجود
55
سازمند از تو گشته کار همه
ای همه و آفریدگار همه
66
هستی و نیست مثل و مانندت
عاقلان جز چنین ندانندت
77
روشنی پیش اهل بینایی
نه به صورت به صورتآرایی
88
به حیاتست زنده موجودات
زنده لیک از وجود توست حیات
99
ای جهان را ز هیچ سازنده
هم نوابخش و هم نوازنده
1010
نام تو کهابتدای هر نامست
اول آغاز و آخر انجامست
1111
اول الاولین به پیش شمار
و آخرالاخرین به آخر کار
1212
هست بودِ همه درست به تو
بازگشت همه به توست، به تو
1313
بسته بر حضرت تو راه خیال
بر درت نانشسته گرد زوال
1414
تو نزادی و دیگران زادند
تو خدایی و دیگران بادند
1515
به یک اندیشه راه بنمایی
به یکی نکته کار بگشایی
1616
وانکه نااهلِ سجده شد سر او
قفل بر قفل بسته شد در او
1717
تو دهی صبح را شب افروزی
روز را مرغ و مرغ را روزی
1818
تو سپردی به آفتاب و به ماه
دو سرا پرده سپید و سیاه
1919
روز و شب سالکانِ راه تواند
سفتهگوشانِ بارگاه تواند
2020
جز به حکم تو نیک و بد نکنند
هیچ کاری به حکم خود نکنند
2121
تو بر افروختی درون دماغ
خردی تابناکتر ز چراغ
2222
با همه زیرکی که در خردست
بیخودست از تو و به جای خودست
2323
چون خرد در ره تو پی گردد
گرد این کار وهم کی گردد
2424
جان که او جوهرست و در تن ماست
کس نداند که جای او به کجاست
2525
تو که جوهر نیی نداری جای
چون رسد در تو وهم شیفتهرای؟
2626
ره نمایی و رهنمایت نه
همه جایی و هیچ جایت نه
2727
ما که جزیی ز سبع گردونیم
با تو بیرون هفت بیرونیم
2828
عقل کلی که از تو یافته راه
هم ز هیبت نکرده در تو نگاه
2929
ای ز روز سپید تا شب داج
به مددهای فیض تو محتاج
3030
حالگردان تویی به هر سانی
نیست کس جز تو حال گردانی
3131
تا نخواهی تو، نیک و بد نبوَد
هستی کس به ذات خود نبود
3232
تو دهی و تو آری از دل سنگ
آتش لعل و لعلِ آتشرنگ
3333
گیتی و آسمانِ گیتیگَرد
بر درِ تو زنند بردابرد
3434
هر کسی نقشبند پرده توست
همه هیچند کرده کرده توست
3535
بد و نیک از ستاره چون آید؟
که خود از نیک و بد زبون آید
3636
گر ستاره سعادتی دادی
کیقباد از منجمی زادی
3737
کیست از مردم ستارهشناس
که به گنجینه ره برد به قیاس
3838
تو دهی بیمیانجی آنرا گنج
که نداند ستاره هفت از پنج
3939
هر چه هست از دقیقههای نجوم
با یکایک نهفتههای علوم
4040
خواندم و سرّ هر ورق جستم
چون تورا یافتم ورق شستم
4141
همه را روی در خدا دیدم
در خدا بر همه تورا دیدم
4242
ای به تو زنده هر کجا جانیست
وز تنور تو هر کهرا نانیست
4343
بر در خویش سرفرازم کن
وز در خلق بینیازم کن
4444
نان من بیمیانجی دگران
تو ده ای رزقبخش جانوران
4545
چون به عهد جوانی از بر تو
بر در کس نرفتم از در تو
4646
همه را بر درم فرستادی
من نمیخواستم تو میدادی
4747
چون که بر درگه تو گشتم پیر
ز آنچه ترسیدنیست دستم گیر
4848
چه سخن کاین سخن خطاست همه
تو مرایی جهان مراست همه
4949
من سرگشته را ز کار جهان
تو توانی رهاند، باز رهان
5050
در که نالم؟ که دستگیر تویی
در پذیرم که درپذیر تویی
5151
راز پوشیده گرچه هست بسی
بر تو پوشیده نیست راز کسی
5252
غرضی کز تو نیست پنهانی
تو بر آور که هم تو میدانی
5353
از تو نیز ار بدین غرض نرسم
با تو هم بی غرض بود نفسم
5454
غرض آن به که از تو میجویم
سخن آن به که با تو میگویم
5555
راز گویم به خلق خوار شوم
با تو گویم بزرگوار شوم
5656
ای نظامی پناهپرور تو
به در کس مرانش از در تو
5757
سربلندی ده از خداوندی
همّتش را به تاج خرسندی
5858
تا بهوقتی که عرضِ کار بوَد
گرچه درویش، تاجدار بود

