بخش 12 - عاشق شدن لیلی و مجنون به یکدیگر
Toggle stanza 1هر روز که صبح بردمیدی
11
هر روز که صبح بردمیدی
یوسف رخ مشرقی رسیدی
22
کردی فلک ترنج پیکر
ریحانی او ترنجی از زر
33
لیلی ز سر ترنجبازی
کردی ز زنخ ترنجسازی
44
زان تازهترنج نو رسیده
نظاره ترنج و کف بریده
55
چون بر کف او ترنج دیدند
از عشق چو نار میکفیدند
66
شد قیس به جلوهگاه غنجش
نارنج رخ از غم ترنجش
77
برده ز دماغ دوستان رنج
خوشبویی آن ترنج و نارنج
88
چون یک چندی بر این برآمد
افغان ز دو نازنین برآمد
99
عشق آمد و کرد خانه خالی
برداشته تیغ لاابالی
1010
غم داد و دل از کنارشان برد
وز دلشدگی قرارشان برد
1111
زان دل که به یکدگر نهادند
در معرض گفتگو فتادند
1212
این پرده دریده شد ز هر سوی
وان راز شنیده شد به هر کوی
1313
زین قصه که محکمآیتی بود
در هر دهنی حکایتی بود
1414
کردند بسی به هم مدارا
تا راز نگردد آشکارا
1515
بند سر نافه گر چه خشک است
بوی خوش او گوای مشک است
1616
یاری که ز عاشقی خبر داشت
برقع ز جمال خویش برداشت
1717
کردند شکیب تا بکوشند
وان عشق برهنه را بپوشند
1818
در عشق شکیب کی کند سود؟
خورشید به گِل نشاید اندود
1919
چشمی به هزار غمزه غماز
در پرده نهفته چون بود راز؟
2020
زلفی به هزار حلقه زنجیر
جز شیفته دل شدن چه تدبیر؟
2121
زان پس چو به عقل پیش دیدند
دزدیده به روی خویش دیدند
2222
چون شیفته گشت قیس را کار
در چنبر عشق شد گرفتار
2323
از عشق جمال آن دلآرام
نگرفت به هیچ منزل آرام
2424
در صحبت آن نگار زیبا
میبود ولیک ناشکیبا
2525
یکباره دلش ز پا درافتاد
هم خیک درید و هم خر افتاد
2626
و آنان که نیوفتاده بودند
مجنون لقبش نهاده بودند
2727
او نیز به وجه بینوایی
میداد بر این سخن گوایی
2828
از بس که سخن به طعنه گفتند
از شیفته ماه نو نهفتند
2929
از بس که چو سگ زبان کشیدند
زآهو بره سبزه را بریدند
3030
لیلی چو بریده شد ز مجنون
میریخت ز دیده در مکنون
3131
مجنون چو ندید روی لیلی
از هر مژهای گشاد سیلی
3232
میگشت به گرد کوی و بازار
در دیده سرشک و در دل آزار
3333
میگفت سرودهای کاری
میخواند چو عاشقان به زاری
3434
او میشد و میزدند هر کس
«مجنون مجنون» ز پیش و از پس
3535
او نیز فسار سست میکرد
دیوانگیای درست میکرد
3636
میراند خری به گردن خرد
خر رفت و به عاقبت رسن برد
3737
دل را به دو نیم کرد چون نار
تا دل به دو نیم خواندش یار
3838
کوشید که راز دل بپوشد
با آتش دل که باز کوشد
3939
خون جگرش به رخ برآمد
از دل بگذشت و بر سر آمد
4040
او در غم یار و یار ازو دور
دل پر غم و غمگسار از او دور
4141
چون شمع به تَرک خواب گفته
ناسوده به روز و شب نخفته
4242
میکُشت ز درد خویشتن را
میجست دوای جان و تن را
4343
میکند بدان امید جانی
میکوفت سری بر آستانی
4444
هر صبحدمی شدی شتابان
سرپای برهنه در بیابان
4545
او بندهٔ یار و یار در بند
از یکدیگر به بوی خرسند
4646
هر شب ز فراق بیتخوانان
پنهان رفتی به کوی جانان
4747
در بوسه زدی و بازگشتی
بازآمدنش دراز گشتی
4848
رفتنْش به از شَمال بودی
باز آمدنَش به سال بودی
4949
در وقت شدن هزار پر داشت
چون آمد، خار در گذر داشت
5050
میرفت چنان که آب در چاه
میآمد صد گریوه بر راه
5151
پای آبله چون به یار میرفت
بر مرکب راهوار میرفت
5252
باد از پس داشت چاه در پیش
کآمد به وبال خانهٔ خویش
5353
گر بخت به کام او زدی ساز
هرگز به وطن نیآمدی باز

