بخش 11 - آغاز داستان
Toggle stanza 1گویندهٔ داستان چنین گفت
11
گویندهٔ داستان چنین گفت
آن لحظه که دُر این سخن سفت
22
کز ملک عرب بزرگواری
بودهست به خوبتر دیاری
33
بر عامریان کفایت او را
معمورترین ولایت او را
44
خاک عرب از نسیم نامش
خوشبویتر از رحیق جامش
55
صاحبهنری به مردمی طاق
شایستهترین جمله آفاق
66
سلطان عرب به کامکاری
قارون عجم به مالداری
77
درویشنواز و میهماندوست
اقبال دراو چو مغز در پوست
88
میبود خلیفهوار مشهور
وز بیخلفی چو شمع بینور
99
محتاجتر از صدف به فرزند
چون خوشه به دانه آرزومند
1010
در حسرت آن که دست بختش
شاخی به در آرد از درختش
1111
یعنی که چو سروبن بریزد
سروی دگرش ز بن بخیزد
1212
تا چون به چمن رسد تذروی
سروی بیند به جای سروی
1313
گر سروبن کهن نبیند
در سایهٔ سرو نو نشیند
1414
زندهست کسی که در دیارش
مانَد خلفی به یادگارش
1515
میکرد بدین طمع کرمها
میداد به سائلان درمها
1616
بدری به هزار بدره میجست
میکاشت سمن ولی نمیرست
1717
دُر میطلبید و درنمییافت
وز دُرطلبی عنان نمیتافت
1818
وآگه نه که در جهان درنگی
پوشیده بود صلاح رنگی
1919
هرچ آن طلبی اگر نباشد
از مصلحتی به در نباشد
2020
هر نیک و بدی که در شمار است
چون درنگری صلاح کار است
2121
بس یافته کآن بساز بینی
نایافته بِه، چو باز بینی
2222
بسیار غرض که در نورد است
پوشیدن او صلاح مرد است
2323
هر کس به تکی است بیست در بیست
واگه نه کسی که مصلحت چیست
2424
سررشتهٔ غیب ناپدید است
بس قفل که بنگری کلید است
2525
چون دُرطلب از برای فرزند
میبود چو کان به لعل دربند
2626
ایزد به تضرعی که شاید
دادش پسری چنان که باید
2727
نورُسته گلی چو نار خندان
چه نار و چه گل! هزار چندان
2828
روشن گهری ز تابناکی
شبروزکنِ سرای خاکی
2929
چون دید پدر جمال فرزند
بگشاد در خزینه را بند
3030
از شادی آن خزینه خیزی
میکرد چو گل خزینه ریزی
3131
فرمود ورا به دایه دادن
تا رسته شود ز مایه دادن
3232
دورانْش به حکم دایگانی
پرورد به شیر مهربانی
3333
هر شیر که در دلش سرشتند
حرفی ز وفا بر او نوشتند
3434
هر مایه که از غذاش دادند
دل دوستیای در او نهادند
3535
هر نیل که بر رُخش کشیدند
افسون دلی بر او دمیدند
3636
چون لاله دهن به شیر میشست
چون برگ سمن به شیر میرست
3737
گفتی که به شیر بود شهدی
یا بود مهی میان مهدی
3838
از مه چو دو هفته بود رفته
شد ماه دو هفته بر دو هفته
3939
شرط هنرش تمام کردند
قیس هنریش نام کردند
4040
چون بر سر این گذشت سالی
بفزود جمال را کمالی
4141
عشقش به دو دستی آب میداد
زو گوهر عشق تاب میداد
4242
سالی دو سه در نشاط و بازی
میرست به باغ دلنوازی
4343
چون شد به قیاس هفت ساله
آمود بنفشه گرد لاله
4444
کز هفت به ده رسید سالش
افسانهٔ خلق شد جمالش
4545
هر کس که رخش ز دور دیدی
بادی ز دعا بر او دمیدی
4646
شد چشم پدر به روی او شاد
از خانه به مکتبش فرستاد
4747
دادش به دبیر دانشآموز
تا رنج بر او برد شب و روز
4848
جمع آمده از سر شکوهی
با او به موافقت گروهی
4949
هر کودکی از امید و از بیم
مشغول شده به درس و تعلیم
5050
با آن پسران خرد پیوند
هملوح نشسته دختری چند
5151
هر یک ز قبیلهای و جایی
جمع آمده در ادبسرایی
5252
قیس هنری به علم خواندن
یاقوت لبش به دُر فشاندن
5353
بود از صدف دگر قبیله
ناسفته دُریش هم طویله
5454
آفت نرسیده دختری خوب
چون عقل به نام نیک منسوب
5555
آراسته لعبتی چو ماهی
چون سرو سهی نظارهگاهی
5656
شوخی که به غمزهای کمینه
سُفتی نه یکی، هزار سینه
5757
آهوچشمی که هر زمانی
کشتی به کرشمهای جهانی
5858
ماه عربی به رخ نمودن
ترک عجمی به دل ربودن
5959
زلفش چو شبی رخش چراغی
یا مشعلهای به چنگ زاغی
6060
کوچکدهنی بزرگسایه
چون تُنگ شکر فراخمایه
6161
شکر شکنی به هر چه خواهی
لشگرشکن از شکر چه خواهی؟
6262
تعویذ میان همنشینان
در خورد کنار نازنینان
6363
محجوبهٔ بیت زندگانی
شهبیت قصیدهٔ جوانی
6464
عقد زنخ از خوی جبینش
وز حلقهٔ زلف عنبرینش
6565
گلگونه ز خون شیر پرورد
سرمه ز سواد مادر آورد
6666
بر رشتهٔ زلف و عقد خالش
افزوده جواهر جمالش
6767
در هر دلی از هواش میلی
گیسوش چو لیل و نام لیلی
6868
از دلداری که قیس دیدش
دل داد و به مهر دل خریدش
6969
او نیز هوای قیس میجست
در سینهٔ هر دو مهر میرست
7070
عشق آمد و جام خام در داد
جامی به دو خوی رام در داد
7171
مستی به نخست باده سخت است
افتادن نافتاده سخت است
7272
چون از گل مهر بو گرفتند
با خود همه روزه خو گرفتند
7373
این جان به جمال آن سپرده
دل برده ولیک جان نبرده
7474
وان بر رخ این نظر نهاده
دل داده و کام دل نداده
7575
یاران به حساب علمخوانی
ایشان به حساب مهربانی
7676
یاران سخن از لغت سرشتند
ایشان لغتی دگر نوشتند
7777
یاران ورقی ز علم خواندند
ایشان نفسی به عشق راندند
7878
یاران صفت فِعال گفتند
ایشان همه حسب حال گفتند
7979
یاران به شمار پیش بودند
و ایشان به شمار خویش بودند

