Toggle stanza 1
چو سقراط را داد نوبت سخن
1

چو سقراط را داد نوبت سخن

رطب ریزشد خوشه نخل بن

2

جهانجوی را گفت پاینده باش

به دین و به دانش گراینده باش

3

همه آرزوها شکار تو باد

نهفت جهان آشکار تو باد

4

ز پرسیدهٔ شهریار جهان

که داند که هست این پژوهش نهان

5

ولیکن به اندازهٔ رای خویش

کند هر کسی عرض کالای خویش

6

نخستین ورق کافرینش نبود

جز ایزد خداوند بینش نبود

7

ز هیبت برانگیخت ابری بلند

همان برق و باران او سودمند

8

ز باران او گشت پیدا سپهر

پدید آمد از برق او ماه و مهر

9

ز ماهیتی کز بخار او فتاد

زمین گشت و بر جای خویش ایستاد

10

از این بیشتر رهنمون ره نبرد

گزافه سخن بر نشاید شمرد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور