بخش 67 - رفتن خسرو سوی قصر شیرین به بهانهٔ شکار
Toggle stanza 1چو عالم برزد آن زرینعلم را
11
چو عالم برزد آن زرینعلم را
کز او تاراج باشد خیل غم را
22
مَلک را رغبت نخجیر برخاست
ز طالع تهمت تقصیر برخاست
33
به فالی چون رخ شیرین همایون
شهنشه سوی صحرا رفت بیرون
44
خروش کوس و بانگ نای برخاست
زمین چون آسمان از جای برخاست
55
عَلمداران عَلم بالا کشیدند
دلیران رخت در صحرا کشیدند
66
برون آمد مهینِ شهسواران
پیاده در رکابش تاجداران
77
ز یکسو دست در زین بسته فغفور
ز دیگر سو سپهسالار قیصور
88
کمر دربسته و ابرو گشاده
کلاه کیقبادی کژ نهاده
99
نهاده غاشیهاش خورشید بر دوش
رکابش کرده مه را حلقه در گوش
1010
درفش کاویانی بر سر شاه
چو لَختی ابر کاُفتد بر سر ماه
1111
کمر شمشیرهای زرنگارش
به گرد اندر شده زرین حصارش
1212
نبود از تیغها پیرامُن شاه
به یک میدان کسی را پیش و پس راه
1313
در آن بیشه که بود از تیر و شمشیر
زبانِ گاو برده زَهرهٔ شیر
1414
دهانِ دورباش از خنده میسفت
فلک را دورباش از دُور میگفت
1515
سواد چتر زرین باز بر سر
چو بر مشکینحصاری برجی از زر
1616
گر افتادی سر یک سوزن از میغ
نبودی جای سوزن جز سر تیغ
1717
نفیر چاوشان از دور شو دور
ز گیتی چشم بد را کرده مهجور
1818
طراق مقرعه بر خاک و بر سنگ
ادب کرده زمین را چند فرسنگ
1919
زمین از بار آهن خم گرفته
هوا را از رُوارو دم گرفته
2020
جنیبتکش وشاقان سرایی
روانه صدصد از هر سو جدایی
2121
غریو کوسها بر کوههٔ پیل
گرفته کوه و صحرا میل در میل
2222
ز حلقوم دَراهای دِرَفشان
مشبکهای زرین عنبرافشان
2323
صد و پنجاه سقا در سپاهش
به آب گُل همیشستند راهش
2424
صد و پنجاه مجمردار دلکش
فکنده بویهای خوش در آتش
2525
هزاران طُرف زرین طوقبسته
همه میخ درستکها شکسته
2626
بدان تا هر کجا کو اسب راند
به هر گامی، درستی بازماند
2727
غریبی گر گذر کردی بر آن راه
بدانستی که کرد آنجا گذر شاه
2828
بدین آیین چو بیرون آمد از شهر
به استقبالش آمد گردش دهر
2929
شده بر عارض لشکر جهان تنگ
که شاهنشه کجا میدارد آهنگ
3030
چنین فرمود خورشید جهانگیر
که خواهم کرد روزی چند نخجیر
3131
چو در نالیدن آمد طبلک باز
درآمد مرغ صیدافکن به پرواز
3232
روان شد در هوا بازِ سبکپر
جهان خالی شد از کبک و کبوتر
3333
یکی هفته در آن کوه و بیابان
نرستند از عقابینش عقابان
3434
پیاپی هر زمان نخجیر میکرد
به نخجیری دگر تدبیر میکرد
3535
بُنه در یک شکارستان نمیماند
شکارافکن شکارافکن همی راند
3636
وز آن جا همچنان بر دست زیرین
رکاب افشاند سوی قصر شیرین
3737
به یک فرسنگی قصر دلآرام
فرود آمد چو باده در دل جام
3838
شب از عنبر جهان را کِلّه میبست
زمستان بود و باد سرد میجست
3939
زمین کز سردی آتش داشت در زیر
پَرند آب را میکرد شمشیر
4040
اگر چه جای باشد گرمسیری
نشاید کرد با سرما دلیری
4141
مَلک فرمود کآتش برفروزند
به من عنبر، به خرمن عود سوزند
4242
بخورانگیز شد عود قماری
هوا میکرد خود کافورباری
4343
به آسایش توانا شد تن شاه
غنود از اول شب تا سحرگاه
4444
چو لعل آفتاب از کان بر آمد
ز عشق روز، شب را جان بر آمد
4545
فلک سرمست بود از پویه چون پیل
خناق شب کبودش کرد چون نیل
4646
طبیبان شفق مدخل گشادند
فلک را سرخی از اکحل گشادند
4747
ملک ز آرامگه برخاست شادان
نشاط آغاز کرد از بامدادان
4848
نبیذی چند خورد از دست ساقی
نماند از شادمانی هیچ باقی
4949
چو آشوب نبیذش در سر افتاد
تقاضای مرادش در بر افتاد
5050
برون شد مست و بر شبدیز بنشست
سوی قصر نگارین راند سرمست
5151
دل از مستی شده رقاص با او
غلامی چند خاص الخاص با او
5252
خبر کردند شیرین را رقیبان
که اینَک خسرو آمد بینقیبان
5353
دل پاکش ز ننگ و نام ترسید
وزان پرواز بیهنگام ترسید
5454
حصار خویش را در داد بستن
رقیبی چند را بر در نشستن
5555
به دست هر یک از بهر نثارش
یکی خوان زر که بیحد بُد شمارش
5656
ز مقراضی و چینی بر گذرگاه
یکی میدان بساط افکند بر راه
5757
همه ره را طراز گنج بردوخت
گلاب افشاند و خود چون عود میسوخت
5858
به بام قصر برشد چون یکی ماه
نهاده گوش بر در، دیده بر راه
5959
ز هر نوک مژه کرده سنانی
بر او از خون نشانده دیدهبانی
6060
برآمد گردی از ره توتیارنگ
که روشن چشم از او شد چشمه در سنگ
6161
برون آمد ز گرد آن صبح روشن
پدید آمد از آن گلخانه گلشن
6262
در آن مشعل که برد از شمعها نور
چراغ انگشت بر لب مانده از دور
6363
خدنگی رُسته از زین خدنگش
که شمشاد آب گشت از آب و رنگش
6464
مرصعپیکری در نیمهٔ دوش
کلاه خسروی بر گوشهٔ گوش
6565
رخی چون سرخگل نوبر دمیده
خطی چون غالیه گِردش کشیده
6666
گرفته دستهٔ نرگس به دستش
به خوشخوابی چو نرگسهای مستش
6767
گلش زیر عرق غواص گشته
تذروش زیر گل رقاص گشته
6868
کمربندان به گِردش دسته بسته
به دست هر یک از گل دسته دسته
6969
چو شیرین دید خسرو را چنان مست
ز پای افتاد و شد یکباره از دست
7070
ز بیهوشی زمانی بیخبر ماند
به هوش آمد به کار خویش درماند
7171
که گر نگذارم اکنون در وثاقش
ندارم طاقت زخم فراقش
7272
و گر لَختی ز تندی رام گردم
چو ویسِه در جهان بدنام گردم
7373
بکوشم تا خطا پوشیده باشم
چو نتوانم نه من کوشیده باشم؟
7474
چو شاه آمد نگهبانان دویدند
زر افشاندند و دیباها کشیدند
7575
بسا ناگشته را کز دَر درآرند
سپهر و دور بین تا در چه کارند
7676
مَلک بر فرش دیباهای گلرنگ
جنیبت راند و سوی قصر شد تنگ
7777
دَری دید آهنین در سنگ بسته
ز حیرت ماند بر دَر دلشکسته
7878
نه روی آن که از در بازگردد
نه رای آن که قفلانداز گردد
7979
رقیبی را به نزد خویشتن خواند
که ما را نازنین بر در چرا ماند
8080
چه تلخی دید شیرین در من آخر؟
چرا در بست از اینسان بر من آخر؟
8181
درون شو گو نه شاهنشه غلامی
فرستاده است نزدیکت پیامی
8282
که مهمانی به خدمت میگراید
چه فرمایی درآید یا نیاید؟
8383
تو کاَندر لب نمک پیوسته داری
به مهمان بر چرا در بسته داری؟
8484
درم بگشای کآخر پادشاهم
به پای خویشتن عذر تو خواهم
8585
تو خود دانی که من از هیچ رایی
ندارم با تو در خاطر خطایی
8686
بباید با مَنت دمساز گشتن
تو را نادیده نتوان بازگشتن
8787
و گر خواهی که این جا کم نشینم
رها کن کز سر پایت ببینم
8888
بدین زاری پیامی شاه میگفت
شکرلب میشنید و آه میگفت
8989
کنیزی کاردان را گفت آن ماه
به خدمت خیز و بیرون رو سوی شاه
9090
فلان ششطاق دیبا را برون بر
بزن با طاق این ایوان برابر
9191
ز خار و خاره خالی کن میانش
معطر کن به مشک و زعفرانش
9292
بساط گوهرین در وی بگستر
بیار آن کرسی ششپایه زر
9393
بِنه در پیشگاه و شقه دربند
پس آن گَه شاه را گو کاِی خداوند
9494
نه تُرک این سرا هندوی این بام
شهنشه را چنین داده است پیغام
9595
پرستار تو شیرین هوسجفت
به لفظ من شهنشه را چنین گفت
9696
که گر مهمان مایی ناز منمای
به هر جا کهت فرود آرم فرود آی
9797
صواب آن شد ز روی پیشبینی
که امروزی در این منظر نشینی
9898
من آیم خود به خدمت بر سر کاخ
زمین بوسم به نیروی تو گستاخ
9999
بگوییم آن چه ما را گفت باید
چو گفتیم آن کنیم آن گَه که شاید
100100
کنیز کاردان بیرون شد از در
برون برد آن چه فرمود آن سمنبر
101101
همه ترتیب کرد آیین زَربَفت
فرود آورد خسرو را و خود رفت
102102
رخ شیرین ز خجلت گشته پُرخوی
که نُزل شاه چون سازد پیاپی
103103
چو از نزل زرافشانی بپرداخت
ز جُلاب و شکر نزلی دگر ساخت
104104
به دست چاشنیگیری چو مهتاب
فرستادش ز شربتهای جُلاب
105105
پس آن گه ماه را پیرایه بربست
نقاب آفتاب از سایه بربست
106106
فرو پوشید گلناری پرندی
بر او هر شاخ گیسو چون کمندی
107107
کمندی حلقهوار افکنده بر دوش
ز هر حلقه جهانی حلقه در گوش
108108
حمایلپیکری از زرِ کانی
کشیده بر پرندی ارغوانی
109109
سرآغوشی برآموده به گوهر
به رسم چینیان افکنده بر سر
110110
سیهشعری چو زلف عنبرافشان
فرود آویخت بر ماه درفشان
111111
بدین طاوسکرداری همایی
روان شد چون تذروی در هوایی
112112
نشاط دلبری در سر گرفته
نیازی دیده نازی درگرفته
113113
سوی دیوار قصر آمد خرامان
زمین بوسید شه را چون غلامان
114114
گشاد از گوش گوهرکش بسی لعل
سم شبدیز را کرد آتشیننعل
115115
همان صد دانه مروارید خوشآب
به فرقافشان خسرو کرد پرتاب

