غزل شمارهٔ 848
شاعر: جامی
Toggle stanza 1آن که بالای تو را افراخته
11
آن که بالای تو را افراخته
بهر جان من بلایی ساخته
22
دست قدرت جمله اسباب جمال
جمع کرده شکل تو پرداخته
33
سیل جانها می رود در کوی تو
بس که جان عاشقان بگداخته
44
هر که دیده لطف چوگان بازیت
جای گول آنها سر خود باخته
55
می گریزم من دو اسبه وز عقب
می رسد خیل خیالت تاخته
66
گوهر دریای راز است اشک من
موج عشقش بر کنار انداخته
77
کم شناسی قدر جا می را ز هیچ
کس به از تو قدر او نشناخته
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

