Toggle stanza 1
برد شوخی دل ز من اما نخواهم گفت کیست
1

برد شوخی دل ز من اما نخواهم گفت کیست

گر برند از تن سرم قطعا نخواهم گفت کیست

2

آن که ما را در جدایی سوخت سر تا پا چو شمع

گر مرا سوزند سر تا پا نخواهم گفت کیست

3

گرچه دریا شد کنار از اشک و این هر جا رسید

گوهر مقصود ازین دریا نخواهم گفت کیست

4

نیکوان در چشم من بسیار آیند و روند

آن که دارد در دل و جان جا نخواهم گفت کیست

5

سرو بالایان بسی می بینم اما آن که نیست

کس به حسن و لطف ازو بالا نخواهم گفت کیست

6

دارم از شیرین لبی شوری ندانم چون کنم

کین نخواهد یافت تسکین تا نخواهم گفت کیست

7

یار بی مهر و وفا می خواند جامی را به طعن

گفت خود را دان که من اینها نخواهم گفت کیست

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…