Toggle stanza 1
بازم اندیشه یاری ست که گفتن نتوان
1

بازم اندیشه یاری ست که گفتن نتوان

بر دل از وی غم و باریست که گفتن نتوان

2

دل وحشی که نشد رام کسی وه که کنون

صید فتراک سواریست که گفتن نتوان

3

گر به خونابه برون نقش و نگار است چه باک

که درون نقش و نگاری ست که گفتن نتوان

4

صید چشمت به دلیری نرهد کان آهو

آن چنان شیر شکاری ست که گفتن نتوان

5

گر شدم مست جمالت چه عجب کین گل نو

از کهن باغ بهاری ست که گفتن نتوان

6

سخنت معجز از آنست که این حرف شگرف

از لب نکته گذاری ست که گفتن نتوان

7

چند پرسید ز جامی که بگو یار تو کیست

گلرخی لاله عذاری ست که گفتن نتوان

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور