غزل شمارهٔ 421
Toggle stanza 1عاشق به سینه بهر تو پیکان فرو خورد
11
عاشق به سینه بهر تو پیکان فرو خورد
مانند ریگ تشنه که باران فرو خورد
22
عیبم مکن که جیب صبوری فرو درم
تا کی کسی به دل غم هجران فرو خورد
33
بندد درون غنچه همه تو به تو گره
خونابه ای کزان لب خندان فرو خورد
44
سازی عرق به دامن ازان چهره پاک حیف
زان رشحه حیات که دامان فرو خورد
55
خواهد چو چشم اشک فشان چشمه سار شد
از بس که خانه ام نم مژگان فرو خورد
66
باشد عقیق لعل شده سنگ پاره ای
زان خون کز انفعال لبت کان فرو خورد
77
شب های هجر بر رخ جامی نهد سرشک
خونی که روز وصل تو پنهان فرو خورد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

