غزل شمارهٔ 962
شاعر: جامی
Toggle stanza 1ای مرا از عشق تو در کار خود حیرانیی
11
ای مرا از عشق تو در کار خود حیرانیی
در بیابان تمنای تو سرگردانیی
22
قصه دشوار هجر از مردن آسان شد مرا
باشد آری بعد هر دشواریی آسانیی
33
ماند بر خوان غم از من استخوانی چند و بس
گر دهی فرمان سگانت را کنم مهمانیی
44
بی تو تن زندان جان شد ای به قصدم بسته تیغ
دست رحمت برگشا و آزاد کن زندانیی
55
هرگزم چون نیست ره در پیشگاه وصل تو
می نهم از دور بر خاک درت پیشانیی
66
کام عیشم تلخ شد زین گریه های آشکار
زان لب شیرین کرم کن خنده پنهانیی
77
پیر شد جامی ز جام نیم خوردت جرعه ای
بر وی افشان تا کند زان جرعه پیرافشانیی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

