غزل شمارهٔ 194
شاعر: جامی
Toggle stanza 1عید شد یک دل نمی بینم که اکنون شاد نیست
عید شد یک دل نمی بینم که اکنون شاد نیست
جز دل خود کین زمان هم از غمت آزاد نیست
کی توانم بهر عیدی با تو گستاخی نمود
چون مرا پیش تو یارای مبارکباد نیست
چون کنم قصد سخن نام تو آید بر زبان
چون کنم جانا که جز نام تو هیچم یاد نیست
ای فلک اندوه شیرین بر دل خسرو منه
کین بضاعت را خریداری به از فرهاد نیست
گر رسد صد زخم ازو بر جان دلا افغان مکن
زانکه خوی نازکش را طاقت فریاد نیست
گرم می بینم به مهر خود دل آن مه ولی
مهر خوبان را چو صبر عاشقان بنیاد نیست
بر سر راهش فتادم دی که داد من بده
گفت جامی خیز کاندر دین خوبان داد نیست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
هیچکس چون من درین حرمانسرا ناشاد نیست
عمر در دام و قفس ضایع شد و صیاد نیست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 746
روز وصل است و دل غم دیده ما شاد نیست
طفل ما در صبح نوروزی چنین آزاد نیست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1255
صومعه دیدم به جز مشتی بروت باد نیست
جز عصای آبنوس و شانه ی شمشاد نیست
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 137
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

