غزل شمارهٔ 595
شاعر: جامی
Toggle stanza 1نیایم سوی تو هر چند سوزد شوق دیدارم
نیایم سوی تو هر چند سوزد شوق دیدارم
که با اغیار همدم دیدنت طاقت نمی آرم
تو را گر در حق یاران بود اندیشه قتلی
به حق دوستی یارا که با آن نیز هم یارم
ز شوق آن لب نوشین ز دیده تا سحر هر شب
عقیق ناب می ریزم سرشک لعل می بارم
ازان لب نیم جانی عاریت دارم بیا جانا
بنه لب بر لبم کان عاریت را با تو بسپارم
مکوش ای عقل در اصلاح کار من که من زین پس
ز سودای پریرویی سر دیوانگی دارم
همی بینم به بستان سرو و قد توست می گویم
همی تابد ز گردون ماه و روی توست پندارم
سوی خود خواندم از کوی تو دل را گفت رو جامی
که من اینجا به دام عشق بدخویی گرفتارم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
به زور شعلهٔ آواز حسرت گرم رفتارم
چو شمع از ناتوانی بال پرواز است منقارم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2136
ز بس لبریز حسرت دارد امشب شوق دیدارم
چکد آیینهها بر خاک اگر مژگان بیفشارم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2142
فسرده در غبار دهر چون آیینه زنگارم
به خواب دیده اکنون سایه پیداکرد دیوارم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2144
کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم
در آن کویی که می خوردم گرو شد کفش و دستارم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1413
نبرد از سینه جام باده گلرنگ زنگارم
هلال منخسف شد صیقل از آیینه تارم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5520
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

