غزل شمارهٔ 745
شاعر: جامی
Toggle stanza 1پس از مردن به خاک من گذر کن غمگذار من
پس از مردن به خاک من گذر کن غمگذار من
ببین صد حرف غم در هر خط از لوح مزار من
به کویت بس که آه آتشین از دل برآوردم
سگت را داغها مانده ست بر جان یادگار من
نبیند کس فروغ مهر را تا حشر اگر ناگه
فتد بر روی روز این سایه شبهای تار من
فرود آید شبی این کلبه غم بر سرم زینسان
که طوفان می کند در گریه چشم اشکبار من
به خاک من چو باد ار بگذری ای جان پس از عمری
برت صد داستان غم فرو ریزد غبار من
خدا را شهسوارا بیش ازین جولان مده توسن
که شد یکبارگی از کف عنان اختیار من
ز عشقت مرد مسکین جامی و نامد تو را در دل
که بود افتاده روزی بیدلی بر رهگذار من
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
درین وادی که مییابد سراغ اعتبار من
مگر آیینه گردد خاک تا بینی غبار من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2519
ز بس محو است نقش آرزوها در کنار من
بهشتی رنگ میریزد ز پرواز غبار من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2520
نیامد کوشش بیحاصل گردون به کار من
مگر از خاک بردارد مرا سعی غبار من
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2522
سبک جولانتر از برق است حسن لاله زار من
به یک خمیازه گل می شود آخر بهار من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6231
به یک خمیازه گل طی شد ایام بهار من
به یک شبنم نشست از جوش خون لاله زار من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6232
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

