غزل شمارهٔ 423
Toggle stanza 1چو نی از ناله بیشم قصه هجران فرو ریزد
11
چو نی از ناله بیشم قصه هجران فرو ریزد
دلم گردد ز غم خون خونم از مژگان فرو ریزد
22
ملایک بس که می گریند شبها از فغان من
عجب نبود که چون ابر از فلک باران فرو ریزد
33
ز بس دامنکشان بر کشتگان خود گذشت آن گل
اگر دامن فشارد خونش از دامان فرو ریزد
44
چنان پر شد مرا سینه ز پیکان های آن بدخو
که گر تیغش در او چاک افکند پیکان فرو ریزد
55
هجوم عشق او بر جانم از هر سو بدان ماند
که بر خوان گدایی موکب سلطان فرو ریزد
66
چه زلف است آن که گر بادش بجنباند ز هر حلقه
هزاران دل فرو بارد هزاران جان فرو ریزد
77
ز چشم اشک ریزم گر نویسد نکته ای جامی
ز نوک کلک او صد گوهر غلطان فرو ریزد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

