غزل شمارهٔ 404
شاعر: جامی
Toggle stanza 1هر که خواهد سوی آن شوخ ستمگر گذرد
11
هر که خواهد سوی آن شوخ ستمگر گذرد
واجب آنست که اول قدم از سر گذرد
22
کاش جان بگسلد از تن که مگر همره باد
گه گهی جانب آن سرو سمنبر گذرد
33
آه ازان شوخ که بر هر سر راهی که روم
بهر محرومی من از ره دیگر گذرد
44
ناگهان گر گذرش سوی من افتد روزی
تا نبینم رخ او بیش روان تر گذرد
55
در چمن چون به هوای قد او گریه کنم
آب چشمم همه بر سرو و صنوبر گذرد
66
همنشینا نفسی پیش نظر حایل شو
طاقتم نیست که آن مه ز برابر گذرد
77
او به کف تیغ که جامی ز سر خود بگذر
من در آن غم که مباد از سر من درگذرد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

