غزل شمارهٔ 363
شاعر: جامی
Toggle stanza 1بر من از خوی تو هر چند که بی داد رود
11
بر من از خوی تو هر چند که بی داد رود
چون رخ خوب تو بینم همه از یاد رود
22
گره طره مشکین مگشا پیش صبا
عمر صد دل شده مپسند که بر باد رود
33
تا به کی عاشق دلخسته به امید وصال
شادمان سوی درت آید و ناشاد رود
44
نقش شیرین رود از سنگ ولی ممکن نیست
که خیال رخش از خاطر فرهاد رود
55
خاک بادا سر من در ره آن سرو روان
که گرفتاری من بیند و آزاد رود
66
جز به ویرانه غم جا نکند مرغ دلم
جغد ازان نیست که در منزل آباد رود
77
دل به آن غمزه خونریز کشد جامی را
صید را چون اجل آید سوی صیاد رود
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

