Toggle stanza 1
در دل چاکم درون از چشم روشن آمدی
1

در دل چاکم درون از چشم روشن آمدی

خانه در باز و تو همچون مه ز روزن آمدی

2

عارض از آب لطافت تازه می بینم تو را

گویی ای گلبرگ تر حالی ز گلشن آمدی

3

ز استخوان ما مباد آسیب پیکان تو را

ای که بر لاغر شکاران ناوک افکن آمدی

4

چون لب خود جانفزا چون چشم خود مردم کشی

در همه فنها چو استادان یک فن آمدی

5

قصه ناکشتن من گفتی ای قاصد ز دوست

قاصدا گویی به قصد کشتن من آمدی

6

ای به کوی خوبرویان رفته با دامان پاک

پاکدامن رفتی اما چاک دامن آمدی

7

جامی از آزادی آن سرو گلرخ لب مبند

چون درین بستان زبان آور چو سوسن آمدی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور