Toggle stanza 1
زهی به خاک درت چشم خون فشان مشتاق
1

زهی به خاک درت چشم خون فشان مشتاق

به لب تو جانی و من بنده به جان مشتاق

2

تو می روی ز جهان و جهانیان فارغ

ستاده بر سر راهت جهان جهان مشتاق

3

بیا بیا که به تشریف مقدمت هستیم

چو میزبان توانگر به میهمان مشتاق

4

به نام دلکش تو کارزوی جان من است

دلم چو گوش بود گوش چون زبان مشتاق

5

بر این شکسته افتاده کی کنی سایه

همای سدره نباشد به استخوان مشتاق

6

منم به خانه خود غایب از سگان درت

مسافری به ملاقات دوستان مشتاق

7

به خوابگاه سگانت کشید جامی رخت

چو آن غریب که آید به خان و مان مشتاق

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور