غزل شمارهٔ 618
شاعر: جامی
Toggle stanza 1بیا که وصل تو را از خدای می خواهم
11
بیا که وصل تو را از خدای می خواهم
بیا که گوش بر آواز و چشم بر راهم
22
به مهر روی تو با دیده ستاره فشان
نشسته شب همه شب در نظاره ما هم
33
خوش آنکه من به فراقت نهاده باشم دل
نوید دولت وصلت دهند ناگاهم
44
گذشت عمر و نیامد به چنگم آن سر زلف
ببین درازی امید و عمر کوتاهم
55
اگر نه خانه کنم همچو کوهکن در سنگ
به بام و در فتد آتش ز شعله آهم
66
غلام پیر مغانم که فیض عامش ساخت
به یک دو جام ز انجام کارآگاهم
77
مگو به عشوه کزین خاک در برو جامی
که من سگان تو را کمترین هواخواهم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

