شمارهٔ 4 - این نیز طریقه مجاز است
Toggle stanza 1ای روی تو ماه عالم آرای
ای روی تو ماه عالم آرای
چون ماه ز پرده روی بنمای
چون طره تو شکسته حالیم
بر حال شکستگان ببخشای
گفتی سخنی و لب گزیدی
طوطی نبود چنین شکرخای
خال تو بلای جان بسنده ست
بر لب خط عنبرین میفزای
از گریه تلخ سوخت جانم
شیرین لب خود به خنده بگشای
تو جای درون جان گرفته
من می جویم تو را به هر جای
تا پای بود ره تو پویم
ور در ره تو درآیم از پای
بنشینم و با غم تو سازم
پنهان ز تو با تو عشق بازم
Toggle stanza 2مویی شدم از غم میانت
مویی شدم از غم میانت
مردم ز دو چشم ناتوانت
جانم به لب آمد و ندیدم
کامی ز لب شکر فشانت
گشتم ز تو بی نشان چون ذره
یک ذره نیافتم نشانت
گفتم به سخن ز من میا تنگ
تنگ آمد ازین سخن دهانت
دور از تو زندگی به جانم
سوگند همی خورم به جانت
ای خاک در تو گرچه امروز
دورم ز جفای پاسبانت
فردا که رود به باد خاکم
چون گرد آیم بر آستانت
بنشینم و با غم تو سازم
پنهان ز تو با تو عشق بازم
Toggle stanza 3ای مانده ز وصل تو جدا من
ای مانده ز وصل تو جدا من
هجر تو ببین چه کرد با من
رانده ز برون در مرا تو
جا کرده درون جان تو را من
خلقی چو صبا به بوی تو خوش
بویی نشنیده از صبا من
من ذره تو آفتاب تابان
هیهات کجا تو و کجا من
بالای خوشت بلای جان هاست
جان داده برای آن بلا من
گفتی بنشین و با غمم ساز
ور نی کشمت به صد جفا من
بنشین نفسی و آتشم را
بنشان به زلال وصل تا من
بنشینم و با غم تو سازم
پنهان ز تو با تو عشق بازم
Toggle stanza 4از ناز به سوی ما نبینی
از ناز به سوی ما نبینی
سبحان الله چه نازنینی
از مه تا تو همین بود فرق
کو بر فلک و تو بر زمینی
خورشید ز خرمن جمالت
خرسند شده به خوشه چینی
ایام به خون من کمر بست
بسم الله اگر تو هم بر اینی
تیر مژه در کمان ابرو
پیوسته نشسته در کمینی
از غمزه بلای صبر و هوشی
وز عشوه فریب عقل و دینی
چون نیست امید آنکه هرگز
با هیچ کسی چو من نشینی
بنشینم و با غم تو سازم
پنهان ز تو با تو عشق بازم
Toggle stanza 5دل جستم ازان دو چشم جادو
دل جستم ازان دو چشم جادو
دادند مرا نشان به ابرو
ابرو سوی خال کرد اشارت
یعنی که نشان دل ازو جو
من هیچ نشان نجسته آن خال
می گفت کدام دل کجا کو
گر خال تو نقد دل ز من برد
دزدی چه عجب بود ز هندو
بنما رخ خوب خویش وز خال
دل را بستان به وجه نیکو
زینسان که ره امید بسته ست
بر من غم عشق تو ز هر سو
آن به که به کنج ناامیدی
پا در دامان و سر به زانو
بنشینم و با غم تو سازم
پنهان ز تو با تو عشق بازم
Toggle stanza 6ای قد تو سرو نازپرور
ای قد تو سرو نازپرور
دلداده قامتت صنوبر
گیرم که به سدره سرکشد سرو
با قد تو کی شود برابر
نگرفته به بر نهال قدت
از نخل امید چون خورم بر
عمری به غمت نشسته بودم
با اشک چو سیم و روی چون زر
می بود به سینه راز عشقت
از هر چه گمان برم نهان تر
صبر از دل من رمید و آن راز
از پرده برون فتاد یکسر
گر صبر رمیده رام گردد
دارم سر آنکه بار دیگر
بنشینم و با غم تو سازم
پنهان ز تو با تو عشق بازم
Toggle stanza 7هر صبح سرود غم کنم ساز
هر صبح سرود غم کنم ساز
با مرغ سحر شوم هم آواز
تا چند نهفته باشی ای گل
چون غنچه درون پرده ناز
خوان پیش خودم درون پرده
یا پرده ز روی خود برانداز
با آتش دل مرا سری هست
چون شمع مرا بسوز و بگداز
گفتی که به کنج صبر یک چند
بنشین جامی و با غمم ساز
بگشای نقاب تا کنم من
دیده به نظاره رخت باز
وانگه شب و روز با خیالت
در خلوت انس و پرده راز
بنشینم و با غم تو سازم
پنهان ز تو با تو عشق بازم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

