Toggle stanza 1
هر بامداد کان مه راند سواره بیرون
1

هر بامداد کان مه راند سواره بیرون

آید ز شهر خلقی بهر نظاره بیرون

2

اشکم به خون بدل شد خون هم نماند وین دم

می اوفتد ز دیده دل پاره پاره بیرون

3

شد آتشین دل من صد پاره و آید اکنون

با دود آه یک یک همچون شراره بیرون

4

پیش رخت بتان را نبود مجال جلوه

تا آفتاب باشد ناید ستاره بیرون

5

درد دل حزین را با کوه اگر بگویم

آید صدای ناله از سنگ خاره بیرون

6

ناچار باشد ای دل بیچارگی کشیدن

زینسان که رفت ما را از دست چاره بیرون

7

می کرد دی شماره خیل سگان خود را

واحسرتا که جامی بود از شماره بیرون

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور