بخش 71 - حکایت دیده وری که به چشمی که در وقت وداع محبوب نگریست بعد از ملاقات به جمال وی ننگریست
Toggle stanza 1بیدلی داغ دل افروزی داشت
11
بیدلی داغ دل افروزی داشت
در دل از آتش او سوزی داشت
22
عمرها مست لقایش می بود
بسته در قید وفایش می بود
33
دمبدم جلوه دیگر می دید
از جمالش گل دیگر می چید
44
چرخ از آنجا که ستم دین ویست
قطع یاران ز هم آیین ویست
55
خواست تا خانه براندازدشان
خانه در کوی دگر سازدش
66
صبح دولت متواری گردد
روز صحبت شب تاری گردد
77
بر جدایی دل خود بنهادند
بر سر ره به وداع استادند
88
عاشق دلشده برداشت فغان
بر رخ از خون جگر اشک فشان
99
لیک یک دیده او اشک فشاند
وان دگر زآتش دل خشک بماند
1010
چشم تر ناشده را زد مسمار
تا نبیند پس ازان طلعت یار
1111
رشکش آمد که به چشمی که نریخت
اشک چون رشته صحبت بگسیخت
1212
بار دیگر به جمالش نگرد
بلکه دیدن به خیالش گذرد
1313
بعد یکچند رسیدند به هم
ساغر وصل کشیدند به هم
1414
سالها همنفس هم بودند
در یکی زاویه همدم بودند
1515
هرگز آن دیده به رویش نگشاد
کامش از دولت دیدار نداد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

