بخش 61 - حکایت پیر هشیار با مرید فراموشکار
Toggle stanza 1ساده مریدی ز جهان شسته دست
11
ساده مریدی ز جهان شسته دست
آمد و در صحبت پیری نشست
22
گرم نکرده به زمین جا هنوز
خاست ازان انجمن جان فروز
33
پیر برآشفت که تعجیل چیست
نفرت دیو از دم جبریل چیست
44
گفت قضا پرده کش هوش گشت
نادره چیزیم فراموش گشت
55
می روم این لحضه به هر راه و کوی
تا کنم آن گمشده را جست و جوی
66
پیر خروشید که ای بوالهوس
در دو جهان هست یکی چیز و بس
77
کان نه سزاوار فراموشی است
قبله گویایی و خاموشی است
88
گر همه آفاق در آغوش تو
باشد و آن چیز فراموش تو
99
غایت آگاهی تو غافل است
حاصل اوقات تو بی حاصل است
1010
ور بود آن چیز فرا یاد تو
شاد کن خاطر ناشاد تو
1111
گو دو جهان گشته فراموش باش
لب ز سخن شان شده خاموش باش
1212
جامی ازین مشغله خاموش کن
هر چه نه آن چیز فراموش کن
1313
زانکه سرانجام تو خاموشی است
وآخر کار تو فراموشی است
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

