بخش 53 - حکایت آن حاجی غریب با آن جنی مهیب
Toggle stanza 1رهروی روی به تنهایی کرد
11
رهروی روی به تنهایی کرد
بهر حج بادیه پیمایی کرد
22
راحله پای بیابان پیمای
قافله دیو و دد جان فرسای
33
تف نشان جگرش موج سراب
گرد شوی قدمش چشم پر آب
44
جز عصا کس نگرفته دستش
غیر نعلین نه کس پابستش
55
روزی از دور یکی شخص غریب
شد پدیدار به دیدار مهیب
66
گفت تو آدمیی یا پریی
که عجب بر سر غارتگریی
77
گوهر ایمنی از من بردی
به کف خایفیم بسپردی
88
گفت نی آدمیم من پریم
لیک چون آدمیان گوهریم
99
تو کیی، مؤمن واحد دانی
یا نه در شرک فرس می رانی
1010
گفت من سوی یکی رو دارم
از دو گویان جهان بیزارم
1111
گفت اگر زانکه خدای تو یکیست
در دلت از یکی او نه شکیست
1212
شرم بادت که جز از وی ترسی
پای بگذاشته از پی ترسی
1313
چون خدادان ز خدا ترسد و بس
ترسد از وی همه چیز و همه کس
1414
لیک ترسد چو نترسد ز خدای
هر وقت از همه کس در همه جای
1515
ترسگاری ز خدا عاقلی است
لیک از غیر خدا غافلی است
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

