بخش 49 - مقاوله شاعر مادح با خواجه ممدوح
Toggle stanza 1شاعری را به خواجه ممدوح
11
شاعری را به خواجه ممدوح
که بر او ریخت بدره های فتوح
22
روزی اندر میان نقار افتاد
هر دو را زان نقار کار افتاد
33
گفت خواجه که شرم باد تو را
زانچه گویی، نماند یاد تو را
44
زان همه زر که عاری از همه عیب
بارها ریختم تو را در جیب
55
گفت شاعر که راست می گویی
زین سخن راه راست می پویی
66
لیک زان غافلی که من کردم
که تو را قبله سخن کردم
77
شعر من هست مرغ فرخ فال
وز مدیح تو نامه هاش به بال
88
تو نشسته درون دروازه
کرده از تو جهان پرآوازه
99
زر که دادی به من خدای گواست
که ازان یک درم نمانده به جاست
1010
آن رفیق هزار قافله رفت
وین ز راه شکم به مزبله رفت
1111
زان فروزد سخن گزار چراغ
زین بسوزد به رهگذار دماغ
1212
زان به سر تاج افتخارت ماند
زین به فرقم غبار غارت ماند
1313
هر یکی را ذخیره چیست ببین
با دل تنگ و تیره کیست ببین
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

