بخش 82 - عقد بیست و پنجم در فتوت که بار خود از گردن خلق نهادن است و زیر بار خلق ایستادن
Toggle stanza 1ای که از طبع فرومایه خویش
ای که از طبع فرومایه خویش
می زنی گام پی وایه خویش
خاطر از وایه خود خالی کن
زین هنر پایه خود عالی کن
بهر خود گرمی جز سردی نیست
سردی آیین جوانمردی نیست
چند روزی ز قوی دینان باش
در پی حاجت مسکینان باش
شمع شو شمع که خود را سوزی
تا به آن بزم کسان افروزی
با بد و نیک نکوکاری ورز
شیه یاری و غمخواری ورز
ابر شو تا که چو باران ریزی
بر گل و خس همه یکسان ریزی
چشم بر لغزش یاران مفکن
به ملامت دل یاران مشکن
در گذر از گنه و از دگران
چون ببینی گنهی در گذران
باش چون بحر ز آلایش پاک
ببر آلایش از آلایشناک
همچو دیده به سوی خویش مبین
خویش را از دگران بیش مبین
بس عمارت که بود خانه رنج
بس خرابی که شود پرده گنج
با همه باش به صلح آوریی
که نگنجد به میان داوریی
همچو آن بیخته خاک از خس و خار
که زند آب بر آن ابر بهار
کف پا رانبود زان دردی
پس پا را نرسد زان گردی
ور سوی داوریت افتد رای
به که با خود کنی از بهر خدای
بت خود را بشکن خوار و ذلیل
ناور شو به فتوت چو خلیل
بت تو نفس هواپرور توست
که به صد گونه خطا رهبر توست
بسط کن بر همه کس خوان کرم
بذل کن بر همه همیان درم
گر براهیمی و گر زردشتی
روی در هم مکش از هم پشتی
بازکش پای ز آزار همه
دست بگشای به ایثار همه
هر چه بدهی به کسی باز مجوی
دل ز اندیشه آن پاک بشوی
آنچه بخشند چه بسیار و چه کم
نیست بر گشتن ازان طور کرم
طفل چون صاحب احسان گردد
زود از داده پشیمان گردد
هر چه خندان بدهد نتواند
که دگر گریه کنان نستاند
تا توانی مگشا جیب کسان
منگر در هنر و عیب کسان
عیب بینی هنر چندان نیست
هدف قصد هنرمندان نیست
هر چه نامش نه پسندیده کنی
بهتر آنست که نادیده کنی
دل ز اندیشه آن داری دور
دیده از دیدن آن سازی کور
بو که از چون تو نکو کرداری
به دل کس نرسد آزاری
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

