بخش 33 - حکایت آن صاحب کرم که بر همیان درم از رشته تدبیر پندگویان بند نهاد
Toggle stanza 1هر چه دهی از سر انصاف ده
11
هر چه دهی از سر انصاف ده
قفل عدم بر در اسراف نه
22
بعد شکستن صدف خویش را
خوار مگردان خلف خویش را
33
بهره که دیدی ز خداوند خود
ساز ذخیره پی فرزند خود
44
تا چه بریزد صدفت زیر خاک
بهره ور آید ز تو آن در پاک
55
گفت که دارم سفری دور پیش
آنچه به دست است کنم زاد خویش
66
چون بپرد طوطی من زین قفس
بهره فرزند خداوند بس
77
دل چو قوی گشت به روزی دهم
از پی فرزند چه روزی نهم
88
جامی ازین به غم فرزند خور
زرد مکن روی وی از مهر زر
99
زآفت این رهزنش آگاه کن
قبله اش الرزق علی الله کن
1010
دیده وری خواند به عقل سلیم
حرف فنا از ورق زر و سیم
1111
خواست درین دایره تیز رو
سازدش از نقش بقا سکه نو
1212
عقده ز همیان درم برگرفت
جلوه به میدان کرم در گرفت
1313
بی درمان را درم اندوز ساخت
بی کرمان را کرم آموز ساخت
1414
هر زر و سیمی که به درویش داد
آنچه طلب کرد بسی بیش داد
1515
گفت فضولی ز کرم دست تنگ
کای شده پیش تو یکی سیم و سنگ
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

