بخش 43 - حکایت صوفیی که در سماع غنای مغنیه خرقه فقر از سر برکشید و از لجه بی آرام بحر حقیقت به ساحت ساحل مجاز آرمید
Toggle stanza 1کعبه روی از سر وجد عظیم
11
کعبه روی از سر وجد عظیم
در صف پیران حرم شد مقیم
22
مرغ دل او چو زدی پر و بال
رستی از این دامگه پر وبال
33
وجد الهیش رهاندی ز خویش
جذب حقش بازستادی ز خویش
44
آمدی از هستی خود گشته صاف
رقص کنان گرد حرم در طواف
55
روزی از آنجا که قضا ره زدش
زخم بلا بر دل آگه زدش
66
مطربه ای رونق کارش ببرد
وز دل و جان صبر و قرارش ببرد
77
ذوق می عشوه و نازش چشید
دل ز حقیقت به مجازش کشید
88
بود همان حالت وجدش به جای
لیک ازان شاهد دستانسرای
99
خرقه به پیران حرم داد و گفت
سر خود از خلق چه دارم نهفت
1010
در دل من وجد الهی نماند
جنبش من جز به ملاهی نماند
1111
ز آتش اغیار درونم به جوش
خرقه اصحاب چه دارم به دوش
1212
خوش نبود بتکده دل زان نگار
خلعت اسلام به بر کعبه وار
1313
تا به حقیقت نکشید آن مجاز
باز نیامد به سر خرقه باز
1414
جامی ازین قاعده دلپذیر
تا بتوانی سبق صدق گیر
1515
زانکه درین مزرع مرد آزمای
هیچ نیرزد جو گندم نمای
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

