غزل شمارهٔ 328
شاعر: حافظ
Toggle stanza 1من که باشم که بر آن خاطرِ عاطِر گذرم؟
11
من که باشم که بر آن خاطرِ عاطِر گذرم؟
لطفها میکنی ای خاکِ دَرَت، تاجِ سرم
22
دلبرا بنده نوازیت که آموخت؟ بگو
که من این ظَن، به رقیبانِ تو هرگز نَبَرم
33
همتم بدرقهٔ راه کن ای طایرِ قدس
که دراز است رَهِ مقصد و من نوسفرم
44
ای نسیمِ سحری بندگیِ من برسان
که فراموش مکن وقتِ دعایِ سحرم
55
خُرَم آن روز کز این مرحله بَربَندَم بار
و از سرِ کوی تو پرسند رفیقان خبرم
66
حافظا شاید اگر در طلبِ گوهرِ وصل
دیده دریا کُنم از اشک و در او غوطه خورم
77
پایهٔ نظم بلند است و جهان گیر بگو
تا کُند پادشهِ بحر دهان پُر گهرم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
بخت برگشت ز من تا تو برفتی ز برم
کی بود باز که چون بخت در آیی ز درم؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1361
وه که از پای درافکند غم آن پسرم
چه بلا بود که پیرانه سرآمد به سرم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 315
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
خبر از پای ندارم که زمین میسپرم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 383
چند در خاک وطن غنچه بود بال و پرم؟
در سر افتاده چو خورشید هوای سفرم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5633

