غزل شمارهٔ 231
شاعر: حافظ
Toggle stanza 1گفتم غمِ تو دارم گفتا غمَت سرآید
11
گفتم غمِ تو دارم گفتا غمَت سرآید
گفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآید
22
گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
33
گفتم که بر خیالت راهِ نظر ببندم
گفتا که شبرو است او از راهِ دیگر آید
44
گفتم که بویِ زلفت گمراهِ عالَمَم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
55
گفتم خوشا هوایی کز بادِ صبح خیزد
گفتا خُنُک نسیمی کز کویِ دلبر آید
66
گفتم که نوشِ لَعلَت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کاو بندهپرور آید
77
گفتم دلِ رحیمت کِی عزمِ صلح دارد؟
گفتا مگوی با کس تا وقتِ آن درآید
88
گفتم زمانِ عِشرَت دیدی که چون سر آمد؟
گفتا خموش حافظ کـاین غصّه هم سر آید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید
کز دیده های خود هم چشم مرا در آید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 822
از بس که چشم دارم کان مه ز در درآید
از جا جهم چو ناگه آواز در برآید
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 316
یک ذره نور رویت گر ز آسمان برآید
افلاک درهم افتد خورشید بر سرآید
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 355

