غزل شمارهٔ 413
Toggle stanza 1خط عذار یار که بگرفت ماه از او
11
خط عذار یار که بگرفت ماه از او
خوش حلقهایست لیک به دَر نیست راه از او
22
ابروی دوست گوشهٔ محراب دولت است
آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او
33
ای جرعهنوش مجلس جم! سینه پاک دار
کآیینهایست جام جهانبین که آه از او
44
کردار اهل صومعهام کرد مِیپرست
این دود بین که نامهٔ من شد سیاه از او
55
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن
من بُردهام به بادهفروشان پناه از او
66
ساقی چراغ می به ره آفتاب دار
گو بر فروز مشعلهٔ صبحگاه از او
77
آبی به روزنامهٔ اعمال ما فشان
باشد توان سترد حروف گناه از او
88
حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد
خالی مباد عرصهٔ این بزمگاه از او
99
آیا در این خیال که دارد گدای شهر
روزی بود که یاد کند پادشاه از او؟

